تبليغاتX
نجات



















نجات


125

کاهش فشار عصبی ناشی از کار

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11 بعد از ظهر توسط | |

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد الله و صلاة و السلام علي رسول الله و علي آله و

صحبه و من والاه،



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 3 بعد از ظهر توسط | |

      

 بااتكال به قدرت خداوندي وپيروي ازسيره اولياء‌الهي تن به قلب حادثه زده تا حادثه ديده اي

را نجات دهد   
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 0 قبل از ظهر توسط | |

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 2 قبل از ظهر توسط | |

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط | |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط |

یکی بود یکی نبود،

چهار شمع به آهستگی می سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید.

شمع اول گفت:

من صلح و آرامش هستم،اما هیچ کس نمیتواند شعله مرا روشن نگه دارد. من باور دارم که به زودی می میرم... سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

شمع دوم گفت :

من ایمان هستم . بیشتر آدمها دیگر در زندگی مرا ضروری نمی دانند، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم ... سپس با وزش نسیم ملایمی ،ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت:

من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم . انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند. طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید،چرا شما خاموش شده اید، شما قاعدتا باید تا آخر روشن بمانید. سپس شروع به گریه کرد...

آنگاه شمع چهارم گفت :

نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم . من امید هستم . با چشمهانی که از اشک و شوق می درخشید کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد

نور امید هرگز از زندگیتان خاموش مباد!

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط | |

آنها با آتش بازي مي‌کنند!

در تعريف حادثه آمده است: «شرايطي كه از حالت عادي خارج شود»، چنين تعريفي فقط زلزله، سيل يا آوار را دربرنمي‌گيرد و شرايط روزمره فعالان در برخي حرفه‌ها نيز به اين تعريف گرايش دارد.



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط | |

خداوندا :

فقط تو آگاهی و تو می دانی که دست از غیر تو شسته ام و

به ملکوت آسمانت نظر دوخته ام . برای بیان رازهای درونم

گوشی شنواتر از تو نیافتم

و دوستی مهربانتر از تو پیدا نکردم . دوست دارم شانه به شانه

هم راه برویم ،

بر تپه های تنهایی بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی

آرام برایت نجوا کنم و تو با دست بادت ،  موهایم را نوازش کنی

و با قطرات بارانت برایم گریه کنی و با رنگین کمان هفت رنگت

دلم را شاد سازی .

خدایا در پهنه دنیایی که برایمان ساختی از انسانیت رنگی و

اثری نمانده است !!!

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 2 بعد از ظهر توسط | |

تاخدا دارم دگر هيچ نمي خواهم


نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط | |


نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط | |


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط | |

مقاله بسیار مهم، ارزشمند و امیدبخش؛

آخرین خاندان پادشاهي حجاز در آخرالزمان

(کاری از دوست محقق خادم الامام عج محقق برجسته

مصداق شناسی ظهور)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 1 قبل از ظهر توسط |


با بهره‌گیری از آموزه‌های قرآنی و تعالیم نبوی، نمونه کاملی از حیات طیبه را به مردم جهان عرضه کرد و پس از گذراندن فراز و نشیب‌های بسیار، الگویی برای مسلمانان و آزاد اندیشان جهان گردیده است.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 3 بعد از ظهر توسط |

رنگ قرمز :

از آنجا که اتش نشانان با رنگ قرمز سرو کار زیادی دارند در این مقاله به شرح خصوصیات رنگ قرمز از جهات مختلف می پردازیم :


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 8 قبل از ظهر توسط |


ناجي بزرگ: خداوند است و براي آتش‌نشانان اين افتخار كافي است كه دست مهربان

 پروردگار را بر سر حادثه ديدگان مي‌كشند و لذت آن را با جان و دل خويش احساس مي‌كنند


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 0 قبل از ظهر توسط |


فلسفه تشكيل دولت از سوي مردم، سامان دادن به امور،اجراي قوانين الهي و نظارت بر اجراي درست عدالت در جامعه است.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 2 بعد از ظهر توسط |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 11 بعد از ظهر توسط |

وخاطرات

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 11 بعد از ظهر توسط |

گفتمش:د ل می خری؟

پرسید: چند؟

گفتمش:دل مال توست،تنها بخند!

خنده کرد و دل ز دستا نم ربود...

تا به خود باز آمدم او رفته بود!

دل ز دستش روی خاک افتاده بود!

جای پایش روی دل جا مانده بود...!

 

نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 4 بعد از ظهر توسط |